|
خدایا به کدامین گناه به این روز افتادم؟... نمی دانم چه کردم که چنین عذاب می کشم و مجازات می شوم
دیگه می خوام حرفایی که چندین وقته تو دلمه رو بگم چون داره دلم می ترکه...
لیلی، من و تو مگه با هم قول و قرار نداشتیم؟من و تو مگه همدیگرو دوست نداشتیم؟ مگه عاشق هم نبودیم؟ مگه من دیوانه وار دوستت نداشتم؟ پس چرا با من اینکارو کردی؟ چرا اینجوری شد؟
می دونی چند روز اشک ریختم؟ می دونی چقدر از نداشتن و بی خبر بودن از تو بی تاب بودم؟ اصلاً می دونی حال و وضع من تو این چند روز چه جوری بود؟
اون وقت این حقم بود؟ گناهم چی بود؟ دوست داشتن تو؟ گناهم این بود که دیوانه وار عاشقت بودم و دوستت داشتم و می خواستم مال مکن باشی؟ گناهم این بود؟
لیلی تو با من چکار کردی؟ عاشقت بودم دوستدارت بودم اما...
چه نقشه هایی برای روزهای با هم بودنمون داشتم... چه فکرهایی می کردم... چه چیزایی که دوست داشتم بهت بگم... چه جاهایی که دوست داشتم با هم بریم و خوش بگذرونیم... چه خنده هایی که می خواستم از لب های زیبات ببینم... اما...اما حالا چی؟... همه ی اونا تبدیل به یه اشک شد که با حسرت از روی گونه هام جاریه... آخه چرا اینکارو کردی؟
یادمه از این می ترسیدی که نکنه من بزارمو برم یا عاشق یک دیگه بشم یا ...
وقتی من ازت می پرسیدم که تو چی؟ نکنه تو... ، می گفتی نه ، من از خودم مطمئنم... حالا دیدی چی شد؟ اونایی که می پرسیدی رو من انجام دادم یا...؟
چقدر باهات خاطره دارم چه خاطره های شیرینی بود حتی تلخ هاش هم مزه شیرینی داشت، شه روزایی با هم داشتیم چه شب هایی رو دوتایی با هم بیدار می موندیم، چقدر مزهمی داد وقتی دزدکی همدیگرو می دیدیم، چقدر رویایی بود وقتی زنگ می زدمو صدای زیبات رو می شنیدم...
اما حالا چی؟... حالا من موندمو یک خروار خاطرات ، من موندمو بوی تو ، من موندمو یاد 10 ماه و 21 روز با تو بودن، من و یک قاب عکس خالی از عکس تو ،
خودت انصاف بده حالا دیگه باید با کی حرف بزنم؟ با دیوار که باهام می خنده؟ یا با در که نگاهم نمی کنه؟
نه، حالا باید با همون قاب عکسی حرف بزنم که برای عکس تو خریدم اما هیچ وقت عکسی تو اونگذاشته نشد...
می دونی چیزی رو که قول داده بودم بعدنا که با هم بودیمو به هم رسیدیم ، بهت بگم چی بود؟
قصه اینکه چرا الان و تو این سن ، چرا من و تو و چرا...، با هم آشنا شدیم:
دلم گرفته بود شب قدر سال 86 بود ، خیلی اشک ریخته بودم ، وقت قران سر گرفتن دعایی کردم که مقداریش رو الان می گم "گفتم خدایا دوست ندارم با دختری دوست بشم یا به گناهی آلوده بشم ، خدایا اگه مصلحت می دونی با دختری آشنا بشم که مثل خودم پاک دل و خوش اخلاق و مهربون و ... باشه و حتی از من هم بهتر ، تا همیشه عاشق اون بمونم و باهاش ازدواج کنم و خوشبخت بشیم" ( آدم باید همه چیز شو بی رو درباسی از خدا بخواد دیگه کی از خدا به آدم نزدیک تره و کی غیر خدا می تونه؟ هیچ کس) وقتی بعد از چند وقت از اون ماجرا به حرم امام رضا (علیه آلاف التحیه و ثنا) مشرف شدم از آن حضرت هم همین مطلب را درخواست کردم و یک سری چیزای دیگه هم به دعام اضافه کردم ، بعد از چند بار زیارت و دعا و توسل در حرم آن حضرت ، اتفاقی برام افتاد که نمی شه اینجا بگم ولی باعث شد تا امیدوار بشم و روحیه خوبی بگیرم، (خلاصه وار می گم) وقتی با تو آشنا شدم چند بار از حضرت امام رضا (علیه آلاف التحیه وثنا) خواستم تا کمکم کنن تا اشتباه نکنم ، استخاره با قران هم کردم و بسیار عالی آمد ، از آن وقت به تو مشتاق شدم ، بعد از چند وقت دوباره اتفاقی برایم افتاد که چند وقت پیش برایم افتاده بود و بسیار خوشحال شدم و فهمیدم که تو را درست انتخاب کرده ام...
حالا فهمیدی که چرا اینقدر دوستت داشتم و از بین این همه دختر تو رو انتخاب کردم و عاشق تو شدم؟ تو رو خدا به لطف امام رضا(علیه آلاف التحیه و ثنا) به من داد.
کاش آن اتفاق ها برای تو هم روی می داد تا تو هم می فهمیدی ...
یادمه اون اولا بهت گفتم اگه بهت نرسم دیگه به هیچ کس دیگه حتی فکر هم نمی کنم ، تو هم گفتی ، الان از همه ی دخترا بدم میاد ، دیگه نمی خوام حتی کسی رو نگاه کنم ، می خوام همیشه چشمام پر اشک باشه... کاش دل شکستم زیر دست و پا نمی موند... چرا لیلی؟ تو مگه لیلی من نبودی؟ پس چرا اینجوری...؟
Majnun- مجنون
|